شعر سیاسی خانم سیمین بهبهانی

ای دیار روشنم، شد تیره چون شب روزگارت
کوچراغی جزتنم کاتش زنم در شام تارت:
ماه کو،خورشید کو؟ ناهید چنگی نیست پیدا!
چشم روشن کوکه فانوسش کنم در رهگذارت؟!

آبرویت را چه پیش آمد که این بی آبرویان
می گشایند آب در گنجینه های افتخارت؟
شیرزن شیرش حرام کام نامردان کودن
کز بلاشان نیست ایمن گور مردان دیارت

می فروشند آنچه داری: کوه ساکن،رود جاری
می ربایند آهوان خانگی را از کنارت
گنج های سر به مهرت رهزنان را شد غنیمت
درج عصمت مانده بی دردانگان ماهوارت

شب که بر بالین نهم سر، آتش انگیزم ز بستر
با گداز سوز وساز مادران داغدارت
در غم یاران بندی، آهوی سر در کمندم
بند بگشا- ای خد!- تاشکر بگذارد شکارت

مدعی را گو چه سازی مُهر از گل درنمازت
سجده بر مسکوک زر پرسودتر آید به کارت!
این زن
ای من- برکمر دستی بزن، برخیز ازجا:
جان به کف داری همین بس بهره از دار وندارت

سیمین بهبهانی

دکتر شریعتی

دمکراسی میگوید:رفیق حرفت رو خودت بزن نانت را من میخورم .

مارکسیسم میگوید:رفیق نانت رو خودت بخور حرفت را من میزنم.

فاشیسم میگوید:رفیق نانت را من میخورم .حرفت را هم من میزنم و تو فقط برای من کف بزن

اسلام حقیقی میگوید:نانت را خودت بخور حرفت را هم خودت بزن و فقط من برای اینم که تو به این حق برسی

اسلام دروغین میگوید :تو نانت را بیاور به ما بده و ما قسمتی از آن را جلوی تو می اندازیم وووو حرف بزن اما آن حرفی که ما میگوییم

 

 

معلم شهید دکتر علی شریعتی

سخنان زیبا از دکتر علی شریعتی

لحظه ها را گذراندیم تا به خوشبختی برسیم غافل از آنکه لحظه ها خود خوشبختی است.

دکتر علی شریعتی

عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن است.

دکتر علی شریعتی

 

 

 

سخنان دکتر علی شریعتی

به من بگو نگویم نمی گویم ولی نگو نفهم که می فهمم ونمی توانم نفهمم.سالهای زندگی را به بیداری بگذرانیم که سالها به اجبار خواهیم خوفت.

دکتر علی شریعتی

اما چه رنجیست لذتها را تنها بردن وچه زشت است زیبایی هارا تنها دیدن وچه بدبختی آزار دهنده ای است تنها خوشبخت بودن و در بهشت تنها ماندن سخت تر از کویر است.

دکتر علی شریعتی

خدایا اگر باطل را نمی توان ساقط کرد میتوان رسوا ساخت.اگر حق را نمی توان استقراربخشید میتوان اثبات کرد ، طرح کرد و به زمان شناساند.

دکتر علی شریعتی

سخن توماس مرتون

 زندگي روحاني » در « عشق » خلاصه مي شود.
به خاطر نيکي کردن يا کمک کردن يا حمايت از کسي « عشق » نورزيد.
در اين صورت همنوع خود را چون شي ايي ساده انگاشته ايد و خود را شخصي خردمند و سخاوتمند !. اين هيچ رابطه اي با عشق ندارد.
« عشق » يعني با ديگري يگانه شدن و جرقه ي خدا را در ديگري يافتن.

توماس مرتون

حسين بيشتر از آب تشنه لبيك بود

اما افسوس كه

به جاي

افكارش

زخمهاي تنش

را نشانمان دادند

و بزرگترين درد او را بي آبي معرفي كردند!

دكتر شريعتي

چه امید بندم در ابن زندگانی
 که در ناامیدی سر آمد جوانی
 سرآمد جوانی و ما را نیامد
 پیام وفایی از این زندگانی
 
 بنالم زمحنت همه روز تا شام
 بگریم ز حسرت همه شام تا روز
 تو گویی سپندم بر این آتش طور
 بسوزم از این آتش آرزوسوز
 
 بود کاندرین جمع ناآشنایان
 پیامی رساند مرا آشنایی؟
 شنیدم سخن ها زمهر و وفا، لیک
 ندیدم نشانی ز مهر و وفایی
 
 چو کس با زبان دلم آشنا نیست
 چه بهتر که از شِکوه خاموش باشم
 چو یاری مرا نیست همدرد، بهتر
 که از یاد یاران فراموش باشم
 
 ندانم در آن چشم عابدفریبش
 کمین کرده آن دشمن دل سیه کیست؟
 ندانم که آن گرم و گیرا نگاهش
 چنین دل شکاف و جگرسوز از چیست؟
 
 ندانم در آن زلفکان پریشان
 دل بی قرار که آرام گیرد؟
 ندانم که از بخت بد، آخر کار
 لبان که از ان لبان کام گیرد؟

شعر: دکتر علی شریعتی

دکتر شریعتی

بر کرانه کویر ، به تعبیر حدود العام ، « شهرکی » است که شاید با همه روستاهای ایران فرق دارد. چشمه آبی سرد که  ، در تموز سوزان کویر ، گویی از دل یخچالی بزرگ بیرون می آید ، از دامنه کوههای شمالی ایران به سینه کوه سرازیر می شود و از دل ارگ مزینان سر بر می دارد ، از دل این دیواره های عبوس و مرموزی که قرن های گمشده ای را که اسلام به اساطیر کشاند در آغوش خویش نگاه داشته اند و ، خود ، علیرغم تاریخ ، همچنان استوار ایستاده اند.

درست گویی عشق آباد کوچکی است ، و چنان که می گویند ، هم بر انگاره ی عشق آبادش ساخته ند ، صد سال پیش که مزینان کهنه را سیل از بنیاد بر می کند و می برد و ، ناچار ، همه چیز از نو ساخته می شود .

حدود العام از « مرد » و « انگور » مزینان نام می برد و از هزار و صد سال پیش ، هنوز بر همان مهر و نشان است که بود . مردانش نیرومند و مغرور که سبزواری ها را دهاتی می دانند و مشهدی ها را گدایان گوش بر ، و مردان تهرانی را زنانی ریش دار ! و در شگفتند که چرا غالبا این تنها برگه ی معتبر را هم از میان می برند !؟

و باغ های انگورش که هنوز – علی رغم مادیتی که بر روستا ها تاخته و باغ ها را همه غارت کرده است – بر جا و آبادند و خوشه های عسکر و لعل و شست عروسش همچون چراغ می درخشند .

و تاریخ بیهق از شاعران و دانشمندان و مردان فقه و حکمت و شعر و ادب و عرفان و تقوایش یاد می کند ، در آن روزگاری که باب علم بر روی فقیر و غنی ، روستایی و شهری باز بود و.......


« دکتر علی شریعتی »

( هبوط در کویر ، ص ۲۶۱ و ۲۶۲ )
 

 

شعری از دکتر شهید : دکتر علی شریعتی

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد 

                 نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت 

ولی بسیار مشتاقم 

                که از خاک گلویم سوتکی سازد، 

                       گلویم سوتکی باشد،بدست کودکی گستاخ و بازیگوش 

                                      و او یکریز و پی در پی  

                 دم گرم و چموش خویش را بر گلویم سخت بفشارد 

                                        و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد، 

                بدین سان بشکند در من، 

                                       سکوت مرگبارم را......... 

                                                  «دکتر علی شریعتی»  

سخنان زیبا

ا  گرمن  زن بودم  عليه دعوي مرد  داير بر اينكه زن به دنيا آمد تا  بازيچه اي براي او باشد سخت عصيان مي كردم.(گاندي)

 زني كه بيرون را ميبيند و خود ديده نمي شود خود به خود محروميتي را بر استعمار تحميل مي كند.(فرانتس فانون)

 دو انسان عاشق پديد اورنده ي يك ايزدند(اليزابت بارت)

  آنتوان برت : اولين طليعه عشق آخرين تابش عقل است!

 لرد بايرون : عشق مرد قسمتي از زندگي او و عشق زن همه زندگي اوست!

فرانگلين : اگر مي خواخيد دوستتان بدارند دوست بداريد و دوست داشتني باشيد!

 غرور بزرگترين نعمتي است ، که خداوند ، به مردم ضعيف هديه کرد . (شکسپير)